!...يواشــكـــي

جایی خواندم:

شاید میخواهم بگویم من سالمم،ولی نیستم.من یک فاحشه هستم.من فحشا میکنم در اوج پسر بودنم من فاحشگی میکنم در اوج باکره بودنم.نسبم به زنی فاحشه در شهر بخارا میرسد.ذهن من خسته است از دین.خسته است از عشق خسته است از خدا.من به جرات میگویم که هیچ خدایی ندارم،از نوشته هایم بوی کفر می آید.من در جایی نفس میکشم که فکر کردن جنایت است،پس هم فاحشه هستم هم کافر هم جانی."""فکرم را نمیتوانند از من بگیرند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٧ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |