!...يواشــكـــي

وقتی تمام وجودت پر میشه از دلتنگی وقتی چشمات رو روبه همه میبندی و با چشمای بسته ،یه تصویر میاد  سراغت اون وقته که از ته وجودت احتیاج داری که فریاد بزنی احتیاج داری نفس بکشی اما نتونی و بجاش ضربانه قلبت رو به بالا بره  و فقط و فقط حق داری با چشمای بسته اونم یواشکی گریه کنی و این حق رو نداری صدات رو کسی بشنوه و شاید اگر بتونی خیلی شانس بیاری بتونی تعداد نفسهات رو بالا ببری اونم اگر بتونی...

درست وقتی چشمهات رو باز میکنی میبینی نداری ،قدرت و تحملی رو که همیشه باهات بوده میبینی نداری شهامت اینکه بتونی از حقت دفاع کنی میبینی هنوز چشم انتظاری و حتی وقتی دیگه میفهمی اون چشم انتظاری رو  نداری... اراده ای که داشتی ته کشیده و بجای تموم داشته هات فقط یک چیزی و داری،اونم نداشته هاته...

تلخی روزهام و به ناکامی نداشتن شبهای بیدارم عوض میکنم شاید باشد یک معامله ی منصفانه.

یکی از دیروزها عزیزی برایم نوشت: پیاده نمیشوی تا بایستد اگر قصد داری پیاده شوی  شهامت کن و  تو آنرا نگهدار این  منظورش را تلخ فهمیدم اما فهمیدنش زیاد تلخ نبود .

همیشه هایم تمام شده جایش را نمی دانم ها  گرفته ای کاش  لازم نباشد معنی آن چند خط قبلم را کسی بفهد...

از دست داده ام تمام داشته هایم را اما هنوز مینویسم ...

این وبلاگ و تمام دلتنگیهایم تنها داشته های من هستند هرچند که نه قدر وبلاگم را که  ١۵فروردین تولدش بود را دانستم و نه...

لطفن عمل کن حرفی را که میزنی :م.ع.خ=ترس

 جایی خواندم:

این روزها کمتر کسی به خودش زحمت می دهد یک نفر را کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد ..تلخی هایش را صبر کند.. آدم های امروز'' دوستی های کنسروی'' می خواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید, حق با توست.. حق با توست!!
                                                                                                    

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |