!...يواشــكـــي

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گرد بادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر؟ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردن بند ارزانی نمی بینم

همیشه بر این باور بودم که داشتن باور سعادت حسرت بر انگیزیست

اما

از آن حسرت بر انگیز تر داشتن باور حسرت برانگیز است...

امید وارم لازم نباشد  معنی جمله بالا را کسی بفهمد....

شراب ناب و خواب و همبستر شدن با خیالش به تمام دنیا می ارزد....شاید!

جایی خواندم:

در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی

به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |