!...يواشــكـــي

همیشه محو تماشای ماه دیده شدم

که من اسیر نگاه تو آفریده شدم

پر از غزل پر فریاد بوده ام یک عمر

که از زبان همین واژه ها شنیده شدم

شبیه میوه کالم که در مسیر کمال...

...که ناگهان نرسیده به عشق چیده شدم

من از خودم قفسی ساختم برای خودم

شبیه تار به دور خودم تنیده شدم

چقدر یاد تو بودم چقدر این شب ها

که در حوالی خواب تو باز دیده شدم

چه شد دوباره در این شعر حرف چشم تو شد؟

چرا دوباره به این بیت ها کشیده شدم؟

 و هرچه هست بدان یرجع الی اصله

و من اسیر نگاه تو آفریده شدم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |