!...يواشــكـــي

شهر همیشه عجیب چشمانت را دوست دارم

جا ماندن نگاه هایت بر روی افکارم را دوست دارم

نمی دانی که هر قدر از تو دورتر میشوم به من نزدیکتر میشوی

صدای نفس هایت را می شنوم

هنوز جای بوسه ات بر روی گونه ام می سوزد....

بگذار هوا بگیرم از یاد بودن هایت

بگذار نفس بکشم خیال گرفتن دستانت را

دروغ است که می گویند :از دل برود هر انکه از دیده برفت...

راستی گرگ و میش بود پلکهایم را برای لحظه ای بستم که خوابت را دیدم

آنجا یادم رفت بگویم یا شاید فرصت نشد بگویم از اینکه پا به رویا ی من گذاشتی خوش آمدی

اگر می دانستم قرار است بیایی چشمانم را زیر پاهایت میگذاشتم ولی حیف که تو همیشه بدون خبر می آیی...

مثل بی خبر آمدن هایت در خیال من

مثل بی خبر آمدنت در دلشوره های من

اما چیزی که قشنگترش می کند اینکه تو می آیی

آمدنت را دوست دارم هر چند در خواب هر چند در خیال و هر چند در رویاهایم

آمدنت را دوست دارم و می دانم که تو فقط قدری دیر کرده ای فقط همین

تهمت هرگز نیامدن به چشمان نازت نمی آید

هر چند که می گویند...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٧ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |