!...يواشــكـــي

عصبانیآره بابا بر داشتم ای بابا ....بالاخره پایین خره ........اونور خره ....کجا خره....کی خره....خیار خره.....نیشخندبالاخره..پایین خره...ده ههنیشخندچمدونمو بستم جوری که داشت منفجر می شدنیشخند هم خوشحال بودم هم ناراحت....از اینکه آبم با هیچ کدوم از همسفرام توی یه جوب نمی رفت نگران بودمو که ناگهان زنگ درب خونه به صدا در اومد بله سرویس بود سوار شدیم و چمدون خوشکلمو که خودم با هزار ذوق خریده بودم گذاشتم صندوق عقب هر چند که دلم می خواست (هلن خواست)درست نوشتماچشمکچمدونو تا ایستگاه ترن تو بقلم بگیرم ولی از بس این مامانم قر قرو بود مجبور شدم با یه نگاهی آشفته سوار شمو جیکمم در نیادعینکهی روزگار جدایی.....ماشین راه افتاد رفتو رفتو رفت همین که داشت میرفت بازم رفت داشت میرفت که یه دفعه با دوتا دستام تو کله خودم زدمو گفتم مامان بد بخت شدیمکلافهمامانم گفت چیشده گفتم تو چشمای من نگاه کن نگاه کرد گفت خوب گفتم مامان خوب نگاه کن  گفت درد بگیری مرض زشت جلو راننده گفتم مامان عینکم مامانم گفت فلان فلان فلانایجصثثثثثضضضضصس سانسور با بد بختیو ترافیک برگشتو عینکمو از روی میز برداشتم دیدم تلفن داره زنگ میزنه ولی چون دیر بود جواب ندادمشیطان....آقا بالاخره پایین خره رسیدیم ایستگاهو کرجیام اومده بودنو منم زیر چشمی بهشون نگاه میکردمو میگفتم خدا به من صبر بده.....اعلام حرکت قطار شدو منم با اون چمدون قشنگم که دستشو اینجوری ببینید اینجوری دیدیدخندهسوار ترن شدم دوتا کوپه غزال من اول از همه رفتم کنار شیشه نشستمو به میلاد که خواهر زادمه گفتم بشین روبروم همه سوار شدنو قطار شرو به حرکت کرد گفت ببببببببببببببببببوق راه افتاد ساعت ٩ شب بود و من با استرس به چمدونم نگاه میکردم که نکنه خط بهش بیوفته آقا زیاد به جزییات داخل کوپه وارد نشمو تا اینکه فردا صبح حدود ساعت ٩ رسید حالا مقصد کجا نمیگم ÷یاده شدیمو ماشین گرفتیمو رفتیم هتلی که از قبل گرفته بودیم........بر خلاف اونچه که فکر میکردم جای خوبی بود هتلمون رفتم دوش گرفتمو لباسامو عوض کردمو هممون باهم  رفتیم به سمت حرم امام رضا(ع) قربون اون گنبد طلایش برم از جلوی هتل چشمامو بستمو  به میلائد گفتم وقتی ریسیدیم جلوی درب به هم بگو چشمامو باز کنم  ماشین ایستاد قلبم تند تند میزد میلاد گفت دایی چشمامو که باز کرد گنبد طلاییو که دیدم اشک توی چشمام جمع شد سلام دادم دعای دخول خوندمو وارد حرم شدیم حس عجیبی بود حال غریبی دلشتم باورم نمی شد مشهد باشم باباکی به من مرخصی میداد هی.....یک لحظه سکوت به احترام آقا امام رضا.......لبخندجاتون خالی زیارت نامه خوندمو همه رو دعا کردم و توی اون شلوغی به راحتی دستم به ضریح رسید یا زریه کم کم اصلا دلم نمی خواست بیام بیرون تا  اینکه ساعت قرارمون با هیات همراه رسید و اجبارا اونجا رو ترک کردیم  برگشتیم هتل گفتم بزار یه زنگ به این خیار بزنم ببینم چی کار میکنه می دونستم اون سرباز بد بخت که تازه کارت گرفته الان خواب گفتم به درک بیدار بشه ....شماررو گرفتم گفت بوقققق ...بوققق....بوققق...گفت هیییم بله گفتم درد سلام گفت سلام با خمیازه گفتم رضا من معضرت که صبح زود بیدارت کردم گفت باید بیدار میشدم خوب شد زنگ زدی گفتم رضا اومدم مشهد از زیارت بر میگردم گفتم نگی به یادم نبودی که یه فه گفت....مااماااااامااااااااااااااااااااان....مشهدی گفتم آره گفتم چیه دیونه گفت منم مشهدم ....من گفتم مممااااااااااماااااااااااامااااااااااااامااااااتعجبمنو میگی غش کردمو گفتم کی اومدی گفت دو روزه وووووووقرار گذاشتیم همو دیدیم فلکه آب جلوی بانک صادرات آقا بوس ماچو اینا رضا با دوست سربتزش اومده بود مجتبیی با حالی بود خلاصه نماز جماعتو اونجا خوندیمو کلی حال داد بعدش رفتیم پیتزا البته به اصرار من  که ایکاش نرفته بودیم.....شیطانعصبانیتا ساعت ١٢یا ١ با رضا بودمو اونا صبحش برگشتن خلاصه ما هم یک هفته موندیمو کلی صفا داد حالا سفرمون یک طرف پایان سفرمون با قطار پردیس٧ صبح حرکت ٢ تهران که آقا چشمتون روز بد نبینه ٩ ساعت تاخیر رسیدم ولی کلی حال داد کل واگن سالن بودو دختر پسرا همو می پاییدن نه به خاطر این باحال بود که ٩تا حاجا قا تو سالن بودن البته از اون حاجاقاها با حالا  دختره رفت رو میز ناهارو هدفون گذاشت برو حلشو ببرو زناهم دست میزدن ما هم میخندیدیمو قر میدادیم میگف دلمو شکوندی زنا همه میگفتن برو حالشو ببر می گفت با من نموندی مهمه داد میزدن برو حالشو ببر کم کم به رقاصها اظافه میشدو دستا محکمتر تا دیگه حاجاقاها شرو کردن دادو بیدادو شما ها به لباس حکومتی توحین کردینو فلانو فلونو اینا اما کو گوش شنوا همه میگفتن برو حالشو ببر البته همه موبایل به دست فیلم میگرفتن شاید همین روزا بلوتوث بشه...خیلی با مزه بودو خوش گذشت منم از دعوی ها  فحش کاریا چیزی نمینویسم چون تخته میشم.......خندهحالا که قطار ایستاد گفتن ۵٠ درصد پس بگیرید اما مردم میگفتن پول به درد ما نمی خوره ما پرواز داشتیم اون میگفت اتوبوس زنجانم رفت و حسابی مکافات و ریس رجا کل پول پرداخت کرد که به درد ما نمی خورد این بو د سفرنامه مشهد من...هیم

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٦ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |