!...يواشــكـــي

وقتی یه روز از خواب بیدار میشی که می بینی دونفر از بهترینهای زندگیت رو از دست دادی و باید باقی ادامه زندگی رو بدون اونها بگذرونی دنیا واست چه شکلی می شه؟

به این باور میرسی که باید درد بکشی باید درد رو زندگی کنی وباید درد و تحمل کنی مثل این میمونه باید تموم لحظه ها مثل یه ماهی که روی زمین داره بالا و پایین میپره زندگی کنی و لبهات و تکون بدی بدون اینکه کسی صدات رو بشنوه.

وقتی میرسی به نقطه ای که باید دلت و چشمت را هر دو با هم ببری اما کلی زور میزنی و تلاش میکنی و میفهمی دلت جا مونده.

اونجا میشه آغاز ترک خوردن نه ترک کردن...

ترک شدن و ترک خوردن و ماندن زیر آوار سوالهای بدون پاسخ و هزاران علامت سوال دیگر که چرا و چگونه و مبهوت شدن و مبهوت شدن...

دلم گرفته از این همه نا مهربانی از این همه چوب خوردن و لگد شدن در ذهنم.

سخت است که تمام امیدت به نا امیدی برسد اما هنوز امیدی داشته باشی که بدانی ...اما هنوز بمانی.

همیشه منتظر ماندن را به منتظر گذاشتن ترجیح می دهم

آنقدر چشم به راه می مانم تا شاید روزی جایی لحظه ای وقتی دوباره...

گاهی بغضهایم درد میکشند از خوردنشان اما چاره ای ندارم

می گویند صبر و ظفر دوستان قدیمند بعد از صبر نوبت ظفر آید اما دروغ است یک دروغ محض.

این چند سطر هم باشد محض دلتنگی غریب این روزهای مانده به پایانم..

عزیزی برایم نوشت با یاد او اینجا می نویسم

تو را چگونه تو بنامم که بیشتر از خودم با منی؟؟؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |