!...يواشــكـــي

ظهر مرداد است و این گرما و دم اینروز ها
یاد آغوش تو می اندازدم اینروزها
زلزله یعنی قدم های تو وقت رفتنت
مثل یک شهرم که می ریزد بهم اینروز ها
درب و داغانم به آن حدی که همدردی کند
با دلم ویرانه های ارگ بم اینروزها
سینه ام می سوزد و سیگار کم می آورد
پیش هر آهی که دارم می کشم اینروزها
در نگاهت حالت اندوه از مد رفته است
نه نمی آید به ابروی تو خم اینروز ها
آبی ات لنز است و سرخم کاسه خون ،می شویم
با چه رویی خیره در چشمان هم اینروزها
(عقل یا احساس ،حق با کیست؟)من هم مانده ام
در خودم هم شاکی ام هم متهم اینروزها
ترسی از مردن ندارم ،بی تو تمرین می کنم
ساعتی صد بار آنرا دست کم اینروز ها

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۸ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |