!...يواشــكـــي

کلمه اتفاق می افتد ... پس نگو مرگ چون که میمیرم

پس نگو بوسه و نگو آغوش چون که یک روز از تو می گیرم!

معتقد بوده ام که از آغاز ...کلمه بود و هیچ چیز نبود ...

کلمه بعدها مقدر  شد...تو شدی اول الاساطیرم

کلمه ساحتی مقدس شد از ازل تا ابذ همیشه یکی

مثل من نیستی عوض شوی من مداوم دچار تغییرم

.....................................................................................

                                             13

مثل امشب که دلتنگیهایم راه نفس را برایم تنگ کرده

یک نسیم ملایم مرا به گذشته ای نه چندان دور میبرد که نمیدانم تا نمیدانم کجاها کشیدو برد و برد و برد تا رسیذم به جایی که ای کاش هرگز نمی رسیدم

تمام درد را زندگی میکنم و زجر را عبادت و سهم من از زندگی همان تار عنکبوتیست که آنقدر منتظر بلعیده شدن می ماند تا بمیرد

مستی اگر پیمانه بشکت....

ساقی اگر پیمان شکن شد ....

دلم برای نقس کشیدن کنارت تنگ شده

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |