!...يواشــكـــي

 دم دمای گرگ و میش همان زمان که چشمانم از پشت شیشه پنجره خیره به نم نم باران پاییزی بود باز آمدی...

دیروز پر بود از دیدارهایی که اگر دیرتر اتفاق می افتاد پاییز را برایم سخت می کرد.

پاییز را همیشه دوست داشتم و جزو مقدسات من است  درست به اندازه ی شب  یلدا که تو می آیی...

می آیی و میمانی و همه را محو خود میکنی ,هرگز حکمت این شبهای فال حافظم را نمی دانم که عجیب امیدوارم میکند به آن سوی فرداهای هنوز نیامده...

آرزویم این است که در یک شب پاییزی بمیرم .

حرف از مرگ شد و شاید قدری تکراری اما باز می نویسم :کلمه اتفاق می افتد,  پس نگو مرگ چون که میمیرم پس نگو بوسه نگو آغوش چون که یک روز از تو می گیرم

باران بند آمد اما دلتنگی های من نه...

این بار یادم باشد وقتی در آغوشت آرام می گیرم و صدای نفس هایت که عاشقانه ترین سمفونی دنیاست بهت بگویم قدری بلند تر نفس بکش, باز اگر بوی آغوشت مرا گیج تر از همیشه نکند و باز اگر لکنت که عاشقانه ترین لهجه هاست برایم اتفاق نیفتد .

میدانم که هم گیج میشوم و هم به لکنت می افتم اما می نویسم تا حک شود تا بماند تا بخوانی راستی به این فکر کردی که اگر نبودی من چه میکردم ؟

دیروز پر بود  از عشق پر از لحظه های ناب و پر از عاشقانه های نابتر اما چگونه میتوان سپاس گفت خدا را؟ هیچ نمی دانم

بارن که میبارد تو می آیی

باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه و آیینه

باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می آید تو در راهی

........................................

دیروز فهمیدم تو را از غرورم بیشتر دوست دارم

آرامم آرامتر از نبض یک مرده

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٢ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |