!...يواشــكـــي

                                    هوالشافی...

نمی دونم شاید اگر ننویسم و اینجا حک نشه کلی غصم بشه

تموم تلاشم رو کردم که ننویسم از اون روز و از اون شب اما انگار نمیشه

درست دو شب قبل تا خوده صبح جایی بودم که کلی نگاهم رو به خیلی چیزها عوض کرد...

مراقب بیمار بودن کار خیلی سختیه مخصوصا اگه هیچ تجربه ای نداشته باشی و از اون سخت تر مراقب, مراقب بیمار بودن سخت تر.

همیشه گفتم به دعا و معجزه اعتقاد دارم ایمان دارم که عالم غیب وجودداره

نمیدونم شاید ساعت حدود 11 شب بود که وارد بیمارستان شدم و با توجه به خصوصی بودن بیمارستان و قوانین سختی که داره فکر اینکه کنار بیمار حتی برای چند صدم ثانیه امکانپذیر نیست.

اما معجزه اتفاق افتاد  و تونستم از یه عالم در که روی من بسته شده بود عبور کنم و تا خود صبح...

وقتی وارد اتاق شدم که تموم مریضها کنسرت هم آوایی ناله به سر پرستیه یه پرستار مهربون تشکیل داده بودن

خیلی عذاب آور بود ناله های پسری که حاضر بود کلی درد رو تحمل کنه اما بجاش دماغش خوشکل بشه یا پیرمردی که درد امونش رو بریده بودو در خواست مورفین میکردو ....

و از همه مظلومتر عزیزی که پدر یکی از بهترینهای زندگیم بود با کلی درد اما آروم خوابیده بود و توی خواب آرامشی که داشت منو میترسوند

گاهی چشمهاش و باز میکردو باز میبست  اما لبخند روی لبهاش هرگز ترک نمیشد هرگز ناله نمی کرد هرگز بی قراری نمیکرد و همشو درون خودش...

شاید یکی از دلیلهاش وجود پسر خیلی مهربونش بود که نکنه یه وقت باعث دلنگرونیش بشه...

تشخیص دادن درد کشیدن و چیزی نگفتن اون واسه من کار سختی نبود چون خیلی از کاراش شبیه مامان بود

کلی زیارت عاشورا دعای توسل ذکر صلوات و دعای معراج و ...نماز امام زمان که میدونم بی اثر نبود.

صبح شد و صبح وقتی چشمهام رو باز کردم توی محل کارم بودم و کل دیروز رو مرور میکردم توان نوشتن ندارم باقیش و به روزگار میسپارم

خدایا شکرت که موفقیت آمیز بود هرچند هنوز یه عمل دیگه در راهه

با امید شفای تمام مریض ها ...

                                                   

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |