!...يواشــكـــي

امروز وقتی صدام زدی و خیلی بی تفاوت از کنارت رد شدم حالم از خودم به هم خورد

تموم ادامه ی راه و به این فکر میکردم تا حالا نشده بود به حرفت گوش نداده باشم این اولین بارم بود ...

اما نمیخوام بیشتر از این آرامشت و به هم بریزم نمیخوام ببینم کسی به خاطر من توی دردسر بیوفته و باعث ضررش باشم هر چند حتی مثل تو در موردم کاملا اشتباه ثابت شده باشه

مهم نیست من چه حسی دارم و مهم نیست چه بلاهایی و به خاطر تو تحمل کردم اما هرگز یه دونشم نگفتم و نفهمیدی از این غصم میشه که هرگز نمیتونم بگم انگشتر فیروزه که دستم بود چه شد اینکه هرگز نمی تونم واست اتفاقهای مشهد رو واست تعریف کنم حیف که بهم فرصت ندادی که سوغاتی مشهد رو بهت بدم امروز داشتم بهشون نگاه میکردم و غصه می خوردم اما آرزوم اینه که قبل از اینکه دیر بشه خیلی چیزهارو بفهمی ...

هیچ قدرت و نیرویی بالاتر از توان و قدرت خدا نیست...


اما

چه جوری دلت اومد که من نباشم ؟

واسم همیشه عزیزی مثل قبل مثل گذشته مثل الان و مثل همیشه

کاش یه روزی  به این باور برسی که من هرگز و هرگز اون چیزی که الان توی ذهنت هست نیستم و مطمئنم روزی میاد که می فهمی حتی اگه خیلی سال طول بکشه...

من هستم همیشه و همیشه منتظر اون روز می مونم همیشه چون به معجزه ایمان دارم به همون معجزه ای که توی نمازخونه ی بیمارستان دیدمو تو چشم های مهربونت رو بسته بودی...

ایمان دارم به ایمانی که دارم همیشه دعاگوتم مثل روز عرفه زیر بارون با چشم گریون شاهدمم فقط و فقط همون خداییه که منو تو رو ...

همیشه دوست دارم...ک   ا    ش    ب   ا    و    ر     کنی...

 

 

 

 

 

                                                                                                              13

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |