!...يواشــكـــي

هی غزل می نویسم که شاید،با صدای تو معنا بگیرد
تا مگر با زبان من و تو،رونق عشق بالا بگیرد
هی غزل می نویسم که شاید ،تکه قلبی که در سینه مانده
در کنار دل مهربانت،با نفسهای تو پا بگیرد
هی غزل،هی غزل،هی غزل،هی...
مینویسم،نوشتی،نوشتم
تا به یمن غزل سرنوشتم در سرشت تو ماوا بگیرد 
من همانم که یک روز می گفت: هیچ کس در دلم جا ندارد
من همانم که دل را ورق زد،تا نگاهت در آن جا بگیرد
می نشینم کنار تو آنقدر تا نگاهت به چشمم بیفتد
تا که این چشم،این گوی لرزان،بهره ای از تماشا بگیرد
این تماشا تمامی ندارد تاتمام تو را دف بگیرم
تا که تنبور در دستهایت نبض این بیتها را بگیرد
تکه قلبی که در سینه ام بود این طرف ها بهاری نمی دید
پس تو از شهر باران رسیدی تا دلم بوی دریا بگیرد
نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |