!...يواشــكـــي

آسمان و سیاهی شب و نور مهتاب و ستاره هایی که همیشه چشمک می زنند و نگاهم به حوض آب خیره میماند که در سینه اش با این فاصله ماه را در قلب خود با تمام سختیش حفظ می کند

امشب اومدم که بنویسم از این روز و شبهای عجیبم اما انگاری نمیشه

نمیشه نوشت نمیشه حرف زد نمیشه آروم موند

کاش چند لحظه قبل بود چند لحظه قبلی که هنوز جواب موبایلم رو نداده بودم

میرم که تا بقیه شب و تووی تننهاییم قدم بزنم با یک میلیون سوال و یک میلیون بدون جواب موندن

میرم یک دل سیر آسمون رو تماشا کنم

میرم یه عالم سکوت و نفس بکشم و کلی چراغ چشمک زن و تووی شهر تماشا کنم

شایدم این بار نشستم از خستگی

از خسته شدن از خسته شدن

شایدم بخوابم تا خواب ببینم که خوابیدم

شایدم این بار برم و یه عالمه فخر بفروشم زیر پنجره خونه هایی که توی اتاقهاش آدمها خوابیدن

شایدم برم صدای کولر آبی همسایه ها رو گوش کنم و نگاه کنم به ناودونهایی که به جای بارون جاری شدن آب کولر پشت بوم همسایه رو...

شاید هم برم دنبال یه آدم بگردم که باهاش چند کلوم حرف بزنم یا شایدم برم دو رکعت نماز بخونم

شایدم بین شاید هام گیر بیوفتم و تبدیل به یه شاید بشم یا شاید برم که یک دل سیر بی قراری کنم

درد را از هر طرف که بخوانی درد است این شبها این جمله امونم و بریده...

میروم...

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٦ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |