!...يواشــكـــي

 


یه چیزی بگو ...
یه چیزی بگو ، بذا قانع شم
تا نتونم جلوی رفتنت مانع شم
مگه نمیبینی ، چقد خراب و داغونم
تو این اوضاع منو تنها نذا خواهشاً
بگو چرا داری میری آخه به چه قیمتی
کیه که مثل من رو تو بتونه بشه غیرتی
یا با تو تا بکنه تو هر شرایط بَدی
اونوقت توی بی معرفت حتی جوابشو ندی
دِ یه چیری بگو ، چرا حرف نمیزنی
چرا فاصله میگیری به من دست نمیزنی
چرا همیشه همه جا تو رو باید ببینم
مگه نمیگفتی که دیگه هرز نمیپری

نیستی تا ببینی که از همه چی خسته شدم
قیافمو ببین ، چقد شیکسته شدم
چقد سختی کشیدم ، چقد ضربه خوردم
وقتی فهمیدم رفتارت با من سرده مُردم
چه شبایی ، که تا صبح بیداری کشیدم
ناخونای عصبی که روی دیوار میکشیدم
بازم آرومم نمیکرد ، روم تاثیری نداشت
فک میکردم عزیزتر از خودم کسی نی برات
ببین چیکار کردی با من لامصّب
هر شب کارم شده گریه یا مَستم

تو اوجِ دوستی ، چطو وِلَم کردی
وقتی مشکلی نبود بینِ ما اصلاً

دیگه صبحا کنار تو ، چشم وا نمیکنم
دیگه اعتمادی ، به این عشقا نمیکنم
کسی هم نمیخوام ، که بهم توجه ای کنه
همه که مثل تو ، منو اشبا نمیکنن
همه که مثل تو ، با من خوب تا نمیکنن
منو از تَهِ دل ، از اون بوسا نمیکنن
یا اون روزا که میبُرم ، از هر کَس و ناکَسی
خودشونو توی دلم اینقد زود جا نمیکنن
دیگه شبا ، نمیام پشت خطی
خوشحالم که ، کنارِ اون خوشبختی
خوشحالم که ، یه حساب سوا روش کردی
و به خاطر اون ، منو فراموش کردی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٦ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |