!...يواشــكـــي

چشمانم را که باز می کنم به این فکر می کنم باید دوباره نفس کشید و درد کشید و لبخند زد 

انگار نه انگار

خسته ام دلم یک عمر خواب میخواهد یک فنجان قهوه یک لیوان پر از دلخوشی که آن را خورد و طعمش را با هیچ کس تقسیم نکرد

دلم انگار دلخوشی میخواهد دلم هنوز همان اسباب بازی نداشته ی روزهای قدیم را می خواهد که فروشنده میگفت فروشی نیست و من همیشه با پای پیاده بعد از مدرسه دبستان مسیرم را کج می کردم به سمت همان مغازه اسباب بازی فروشی که شاید بشود دوباره جوری که صاحب آن مغازه مرا نبیند از پشت شیشه همیشه شفاف داخل ویترین را نگاه کرد و از بودنش آسوده خاطر به خانه برگردم و تمام روزم پر شود از این فکر که اگر بفروشدش چه؟اگر فردا بروم و سر جایش نباشد چه؟این روزها میفهمم که هنوز مثل همان روزهای قدیمم که همه ی  خواسته هایم را قورت میدهم تا نکند نشود...

داخل آسانسور وقتی تنها هستم به این فکر میکنم که آنجا امنترین جای دنیاست چون فقط تویی و تو و گاهی همه ی آرزویم میشود که داخل آسانسور بمانم و هیچ وقت بیرون نیایم همیشه دلم میخواست سرعت آسانسورها قدری کند تر از الانشان بود.

چقدر دیشبهایم شبیه به هم شده بی خوابی بی خوابی بی خوابی

همه چی خوبه فقط دلتنگم آخه هیچی مثل دلتنگی نیست

از این دنیا چیزی نمیخواهم جز همین همیشه تنهاییم را...

از این دنیا چیزی نمیخواهم جز یک فنجان مرگ که آن را خورد و طعمش را با هیچ کس تقسیم نکرد...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |