!...يواشــكـــي

 

می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد

بیچاره دو چشم سیاهش شوم، نشد

می خواستم که در دل شب ها ستاره ای

چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد

می خواستم که وقت همآغوش او شدن

حتی فدای حس گناهش شوم، نشد

می خواستم دریچه پژواک خنده اش

یا آینه مقابل آهش شوم، نشد

گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم

بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد

می خواستم که حادثه باشم برای او

شیرین و تلخ قصه راهش شوم، نشد

می خواستم به شیوه ایثار و معجزه

قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد

گفتم به خود "همیشه" او می شوم ولی

حتی نشد که "گاه به گاهش" شوم... 

                                                  نشد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/۳۱ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط می سم نظرات () |