!...يواشــكـــي

سلام آقا جاتون خالی سحر که بیدارشدم نمیدونی نمیدونی چه هوایی آقا توپ توپ مامانم که داشت تدارکات سفره سحر رو می دید یه دفعه زد به سرم که برم توی کوچه و یه هوایی بخورم ............. همین طور که قدم میزدم دیدم به غیر از ۲ تا سه تا از همسایه ها همه لا لا بودن........آقا ما هم نامردی نکردیمو یواشکی ....یواشکی زنگ تموم خونه هارو به ترتیب تا به سمت خونمون میزدم و آقا میدویدم .....میدویدم فرار می کردم توی خونه ............نفس نفس زنان به وارد خونه شدم...دستامو شستمو رفتم سر سفره دعای سحر از شبکه یک پخش می شدو یه حالو هوای خاصی به آدم می داد ................ بعد از ۲ پینگ از پنجره نگاهی به بیرون انداختمدیدم آقا چند تا از همسایه ها ریختن بیرمن که یکشون و خوب میشناختم اهل نمازو روزه که نبود هیچ تازه بد دهن وزشتم بود آقا خیککلی ترسیده بودم ............... خلاصه اون شب تموم شدو دوباره سحر شدشدیه حسی بهم میگغتهی می گفتم نه بابا ول کن ..........با با ول کن .........با مکث خوانده شود ......آقا دوباره رفتم بیروناینبار با خودم چسب برداشته بودم که روی اف بچسبونم و مجبور شن اونایی که سحرقبل بیدار نشدن این بار بیدار شن توی یکی از خونه ها ۵ تا دختر بد جنس که هر وقت منو میدیدن اخ و پیف می کردن زنگی می کردن آقا بد بلایی سرشون آورم ها چسب زدم روی افشون ۲ تا هم چسب زدم خراباتی که تا از طبقه ۵ بخوان بیان پاین ۵ دقیقه طول می کشه خلاصه زنگ شرو به صدا کرد منم در حال حرکت زنگ خونه های مسیرمو به صدا در آوردم و رفتم خونه این بار اصلا نترسیدم چون نیتم خیر بود.......خدارو شکر کسی از یواشکیم چیزی نفهمیده برام دعا کنید که در این راه خدا پسندانه همیشه موفق باشم قربان شما ممنونم که بهم سر میزنید.....نماز وروزههاتون قبول به امان خدا
نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/۱۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |