!...يواشــكـــي

لبخندسلاملبخند

وای که چه حالی داد اینروزهایی که گذشت قلب

کلی خاطره و مسافرت...یهویی چه حالی داد ...

رفتیم5شنبه صبح زدیم به جاده هی رفتیمو رفتیمو رفتیم تا که رسیدیم به سمت مرکز ایران و یک ساعت اون طرفترش بهشت گمشده وایییییییییییی که توی راه چقدر آدم دیدیم که 4لیتری به دست بودن و  با قیافه های 6در4 دست تکون میدادنو از نگاهشون معلوم بود که داشتن به آقای بیب فحشهای آبدار میدادن نیشخندنمیدونم حق داشتن یا نه من که خودم تو ماهی که گذشت نه یه کم اونورترش 60 هزار تومان بنزین آزاد زدم نیشخنداما هیچ وقت به کسی فحش ندادم دروغگودروغگونیشخند

آقا ما هی رفتیمو رفتیم رفتیمو رفتیم تا رسیدیم یه جای سرد و پر از برف خیلی قشنگ بود هیم یه عالم عکس گرفتم و کلی هم خاطره اونجا جا گذاشتم خجالت

جاتون خالی بود فکر کنم دقیقا امشب  شب هفتمون بود اگه اندکی فرمان را به سمت راست نگرفته بودیم من و هیئت همراه برای همیشه به دیار باقی میشتافتیم نیشخند

و عباشی که با اتومبیل نازش در پشت سرمان ربش را به شکل عجیبی یاد کرد نیشخند

آن بنز آلبالویی با سرنشینان عسلش که جمعی از شراب ناب برای چشمان حیض هیز هیض حیز بود فرت میشدند. خوشحالم که آن مرتیکه خر گاو اتل متل تو توله با اون ماشین ترانزیت و بسیار درازش در جاده دو طرفه بسیار تاریک به ما آسیبی نرسوند البته به لطف خدای مهربون جان سالم به در بردیمو از مرگ فرار کردیم هرچند که از نقل فیلم فاینل دسینیشن هرگز نمیتونی سر مرگ و کلاه بگذاری نیشخند

خلاصه بعد از اون صحنه وحشت ناک زدیم کنارو از خریت آقای راننده که نه آن خر سوار از هیجاناتمان تعریف نمودیمو از ترسی که به سراغمان آمده بود هر چند که من خودمو دلیر اونجا نشون دادمو فقط کم مونده بود شلوار خودمو بیب نیشخند

خلاصه رفتیمو رفتیمو رفتیم تا رسیدیم به خانه مهربونترین های زندگیم که دست بر غذا قذا غضا قضا قزا غزا نیشخند پسر عموی دلبندم با قدی حدود 2 متر و هیکلی شبیه هرکول و در آن جا یافتم که آن هم حدوده نیم ساعتی بود که از اهواز رسیده بود شهبازی جان و خانواده محترمشون و فراموش کردمو 5 ها دقیقه تو بقل بغل پسر عموم بوس و بوس کاری که ناگهان متوجه دم به عمو شهبازی سلام نکردم و رفتم سراغ اونا لبخند

آقاجون نمیدونی چه حالی کردم وقتی پسر عموم و اونجا دیدم اختلاف سنیمون حدود 17 ساله اما اصل حاله حیف که چقدر زود گذشت ... به جرم اینکه کیانپارس اهواز زندگی میکنن بهش میگفتم عرب و حسابی اذیتش میکردم وای که چقدر حال داد نصف شب دختر پسرای جوون وپسر عمو عربه و حیدر جون و مارال و اینا رفتیم باغ پر از درخت گردو بادام و انگور سرمای اونجا خیلی شدید بود اما آسمونش پر از ستاره وای که برفهایی که اونجا بود چقدر با رنگ نارنجی آتیش ناز شده بود همه باهم ترکیبی از نازترین رنگهارو میدادن اوون شب هم تبدیل شد به پر خاطره ترین شبهای زندگیم برفبازی و سیبزمینی آتیشی ساعت 2 صبح اونقدر اون روزها قشنگ بود که یه دفعه خودمو توی راه برگشت اگه بخوام از اونجا بگم تا شب میتونم بنویسم اما حیف ...شنبه شب خونه بودم و یکشنبه محل کار و بلا فاصله حدود ساعت 9 خیار اومد پیشمو زدیم بیرون و شهر گردی توی خیابونای شلوغ وشامی مختصر که نتیجه اون بازدید بعد از حدود 2ماه شد سفر به کاشان و نیاسر البته به اتفاق هادی جون پسر جدیدم و ماهم آدمیم و خیار اونجا بود که با  ماهم آدمیم به برسی آهنگهای ناب رضا صادقی جون رسیدیم که  با نا خوشنودی عقبی ها مواجح شدیمو انریکو هنریکو گوش دادیم نیاسر چشم انداز جالبی داشت جاتون خالی اونجا دکمه شلوارم خراب شد و اجبارا تیپ سفید زدیم و که چشمان خیره یک دختر چموش در حین هین لباس عوض کردن امانمو بریده بود و حکایتم شده بود شبیه مستر بین و عوض کردم مایو کنار دریا جلوی چشمایاون آقای نابینا که داشت آفتاب میگرفت نیشخندخنده

مرسی که اومدید پیشم التماس دعا...

یا علی راستی داشت یادم میرفت والنتین مبارک هرچند که ما اهل این قرتی بازی ها نیستیم نیشخند

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٧ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط می سم نظرات () |