چشمانم را بر هیچ و همه بستم...

نگاهم روو به جاده ای که تو رفتی جا ماند

و به جایش صدای نفس هایت را درست بر روی صندلی کناریم جا گذاشتی

چند دانه از تار مویت  روی شانه هایم جا ماند در خیالم

و  بوسه هایت روی گونه هایم هنوز می سوزد

هنوز طعم گس لبانم را موقع گاز گرفتنشان وقت رفتنت را حس می کنم

کبودی لبانم دیروز خوب شد اما هنوز درد...

لمسه انگشتانت در امتداد گونه های خیسم...

سیگار لا به لای انگشتانم

شراب انگور ارمنی ناب

صفحه ی سفید و قلم...

یک تن عریان یک هم آغوشی در  میان نوشته ها و جاری شدن عرق بر روی بازو ها و پیشانی بو ی مشروب، اسکناس تا نخورده و سردی هوا تند تند نفس کشیدن در لاله گوش و بوم بوم صدای قلب و باز طعم تلخ شراب...پر شدن صفحه ی سفید کاغذ و دوباره جا  نشدن تنهاییم روی صفحه ی سفید و باز قلم در خیالم...

چشمانم را بر هیچ و همه بستم.

سنی سویوروم...

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید